الملا فتح الله الكاشاني

202

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

و حذف تميز به جهت دلالت خالقين است بر آن يعنى بهترين تقدير و اندازه كنندگانست از روى اندازه كردن چه انسان را از سلاله به حد انسانى رسانيدن و تركيب دادن ميان روح و تن از اعجب و اغرب امور عجيبه و غريبه است چه مقرر است كه و و نورانى و علويست و جسم ظلمانى و سفلى و روح لطيفست و جسد كثيف و روح را بهجة معرفت حقست و سرور او بذكر معبود مطلق و ذوق او با حضرت عزت و جسد را لذت بمحسوساتست و انس او بمشتهيات و بالجمله جملهء احوال روح ضد جملهء احوال بدنست پس تركيب ميان آن و اين قريب بمحالاتست فحينئذ اين تركيب دليل باهر و برهان ساطع باشد بر كمال قدرت و حكمة و جلال و عظمت صانع عالم و لهذا حق سبحانه بعد از بيان خلق عرش و كرسى و لوح و قلم و ملايكه و نجوم و سماوات و ارضين ذات اقدس خود را به اين ستايش نكرده و بدين نوع ثنا نفرموده كه بعد از آفرينش انسان ذكر كرده و از اين كلام تفضيل و تكريم انسان بر غير استشمام ميتوان كرد و اين آيه دليلست بر بطلان قول آنان كه گفتند كه لا خالق الا اللَّه چه اگر خالقى غير از او نبودى * ( أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ) * نفرمودى پس اطلاق اسم خلق بر فعل غير خدا جايز باشد چون خالق الاديم هم چنان كه ميگويند رب الدار و رب المسجد و ليكن بحسب حقيقت اطلاق آن مقصور است بر خدا چه مراد از خلق حقيقة ايجاد شيء است كه مقدر باشد به تقديرى كه هيچ تفاوتى در آن نباشد و اين ممكن نيست مگر مر او سبحانه را و ليله قوله أَلا لَه الْخَلْقُ وَالأَمْرُ و نزد بعضى چون در افعل تفضيل دو وجه جايز است يكى تفضيل اسم بر غير و ديگرى زيارتى مطلقه قطع نظر از اضافه پس اگر مراد باحسن وجه اول باشد معنى آن احسن المقدرين است و أحسن الصانعين و اگر ثانيست معنى آنست كه حق سبحانه نيكو خالقيست هم چنان كه يوسف احسن اخوته به اين معنيست كه يوسف صاحب حسنست نه اخوة او و اين وجه غير وجيه است و غير حسن چه در صورة ثانى اضافه به جهت توضيح است هم چنان كه در يوسف احسن اخوته كه معنى آنست كه يوسف حسن الوجه است از جملهء برادران خودش و اينوجه در * ( أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ) * منتفى است چه او سبحانه از جملهء خالقين و ز جنس ايشان نيست آورده‌اند كه عبد اللَّه بن ابى سرح كاتب وحى بود چون اين آيه آمد حضرت او را گفت بنويس چون به أنشأناه خلقا آخر رسيد بر زبانش جارى شد كه فتبارك اللَّه احسن الخالقين پيغمبر فرمود كه اين را بنويس كه جبرئيل آن را از نزد ملك جليل انزال فرموده عبد اللَّه با خود گفت اگر محمد ص پيغمبر است و قرآن را بر او وحى ميكنند من نيز پيغمبرم كه در دل من آيات قرآنى القا مىكند پس مرتد شد و از مدينه به مكه رفت و بكفار ملحق شد و اين آيه در شان او نازل شد وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّه كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْه شَيْءٌ و بنا بر تقدير صحت روايت مذكوره اين قدر از كلام معجزه نيست و ممتنع نيست كه موافق گفتار يكى از ما باشد ليكن اين امر بر عبد اللَّه مشتبه شد يا آن را بر نفس خود مشتبه ساخت به جهت